مردن اگر طلایه جریان است خوشتر که زیستن
و بقیه برفها به قهقهه خندیدند...
با همه بودن و در کنا ر هیچ کس نبودن.آدمی چه نشاطی پیدا میکند برای یاد آوری غمهایش و نگریستن در آنچه بوده و باید باشد.که هر چه هست نباید باشد که هست کنونی در قالب تهی درونش بی معناست پس باید بیابد آنچه را ندارد و بکاود هر چه را در تنهائی می توتند به آن برسد که آن چیزی جز به خود رسیدن نیست.
به خود رسیدنی که فارغ از تمام کلمات پراکنده ای که در بیرون اقلام مصرفی این زندگی را می سازند. زندگی که هر کس تعبیر خود را از آن دارد.گاهی رسیدن به یک رویای نا تمام است و گاهی سر در گمی در پریشانی یک غم فرود آمده و حتی رسیدن به تمام وجودیت اما من از رسیدن به انتها ی هر چه گریزانم. وقتی می بینم که هیچ در پایان همه چیز است.نه هیچی که بعضی تعبیر نهله از آن می کنند بلکه نتیجه ای که در پایان هست که شاید مرا راضی نسازد.پس من خود را در نرسیدن پیدا می کنم و در کنار تمام مسافران این راه به انتظار سپیده ای دیگر که شروع کنم و تا خستگی شب تکرار چند باره مسیری دیگر را طی کنم.


