«اروس و تمدن» يكي از مهمترين و شاخصترين آثار هربرت ماركوزه است كه در سال 1955 نوشته شده است. اين كتاب، سنتزي بين آراي كارل ماركس و زيگموند فرويد ايجاد كرده است كه مبتني است هم به بر «تضادي» كه ماركس مطروح ميكند و هم بر كتاب «تمدن و ملال هاي آن» اثر فرويد. ماركوزه در اين كتاب به دنبال جامعهاي است كه در آن سركوب وجود نداشته باشد به عبارتي «جامعه غيرسركوبگر».
البته اين كتاب و كتاب «انسان تك ساحتي» به نوعي پيش درآمدي بر جنبشهاي اجتماعي و ضد فرهنگ سرمايهداري دهه 1960 است. ماركوزه به دنبال معناي اجتماعي زيستي ـ تاريخي براي بشر است نه تضاد طبقاتي و بدين ترتيب با ره آنچه كه غرايز را سركوب كند، رودررو ميشود. از نظر او سرمايهداري يكي از نظام حكومتي است كه از دستيابي به جامعهاي غيرسركوبگر جلوگيري ميكند، اين نوع جامعه مبتني بر تجربهاي كاملاً متمايز كه بين بشر و طبيعت شكل خواهد گرفت. فرويد در كتاب «تمدن و ملالهاي آن» نزاع بين غرايز بشري و سركوب مبتني بر آگاهي اجتماعي را مطرح ميكند و نتيجه ميگيرد كه نزاع زيستي بين اروس (غريزه حيات) و تمدن گريزناپذير است و در تاريخ سركوب نهفته است: «تمدن ما برسركوب غرايز نهفته است.» ماركوزه ميگويد: «تضاد پايان ناپذير بين كار (يعني اصل واقعيت، زندگي بدن خوشي) و اروس (يعني اصل لذت ،خوشي و لذت) نيست بلكه بين كار بيگانه شده و اروس است. پس يك جامعه سوسياليستي ميتوانست چنين معادلهاي را برهم زند يعني «كار نابيگانه شده زيست مايه» را جايگزين كار بيگانه شده در جوامع امروزي كند. چنين رويكردي به «تمدني غيرسركوبگر مبتني بر والايش غيرسركوبگر» ختم خواهد شد. بحث ماركوزه معطوف به اين نكته است كه سركوب، پديدهاي تاريخي است. يعني تاريخ بشر، تاريخ سركوب است.
بدين ترتيب خود سركوب زيستي، عمده نيست بلكه معضلات بشري از «سركوب مازاد» ناشي ميشود كه نهادهاي تاريخي خاص عصر ما، آن را پديده ميآورد. ماركوزه از شاگردان هايدگر بود اما با حلقه انتقادي مكتب انتقادي مكتب فرانكفورت گره خورد. كار عمده او علاوه بر نقد راديكال جوامع موجود، ايجاد پلي بين ماركسيسم و بخشي از روانشناسي فرويدي محسوب ميشود. توصيف يوتوپيايي از «جامعه غيرسركوبگر» ايده تازهاي بود كه در دهه 60 و70 شكل گرفت.


